هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
آقای خامنهای سلام
میخواستم بگویم ما منظورتان را فهمیدیم. میخواستم بگویم ما گرچه فهممان به اشارتهای شما قد نمیدهد، اما دلمان که قدر میشناسد. یعنی میخواستم حساب دستمان را از دلمان جدا کنید. دل ما قدر شناستر است؛ قدر محبت شما را. قدر زندهشدن با نام شما را.
میخواستم بگویم آن روز که آن حرف را زدید، ما به دلهایمان نگاه کردیم؛ دیدیم نام شما به سختی روشن است، و به سختی مبهم. دیدیم تقصیر ماست. دیدیم کمایم. نمیارزیم. دیدیم دوستت داریم اما گاه پشت نتوانستنهامان، انگار دمِ خروسِ محبتِ دیگری میزند بیرون. دیدیم چقدر شرمندهایم!
میخواستم بگویم آن روز که به همه فهماندید انقلابی هستید، ما از قبل میدانستیم. نه این را که انقلابی هستید را، بل میدانستیم که راه "انقلاب" از "قلب" میگذرد. و تو قبل از آنکه انقلابی باشی، اهل قلب شدی. راستی امشب کنج همین اتاق قبلهکج باید برای انقلابی بودنت دو رکعت نماز شکر بخوانم یا برای قلبم که به نامت زدهای؟ آری، کنج همین اتاق خوب است برای انقلاب. انقلاب ها از همین کنجها شروع میشود. هر کنجی که آتشی است، حرارتی یا دلی که قراری داشت و الان نه!
